خاطره ای ماندگار از یک بسیجی
خاطرات دلاور مردان جبهه جنگ حق علیه باطل
نگارش در تاريخ ۱٠ آذر ۱۳۸٩ توسط زینب کشاورز
نگارش در تاريخ ۱٠ آذر ۱۳۸٩ توسط زینب کشاورز

شهید چمران در حالی وصیتنامه خود را در جنوب لبنان خطاب به امام موسی صدر نگاشت که تقدیر الهی پرواز عاشقانه او را پنج سال بعد در 31 خرداد 60 و در جنوب ایران رقم زد.

به گزارش خبرگزاری مهر، متن زیر وصیت نامه شهید بزرگوار و مبارز عارف دکتر مصطفی چمران است که آن را به سال 1355خطاب به رهبر بزرگ شیعیان لبنان امام موسی صدر نگاشت: وصیت می کنم ... وصیت می کنم به کسی که او را بیش از حد دوست دارم. به معشوقم، به امام موسی صدر، کسی که او را مظهر علی می دانم، او را وارث حسین می خوانم. کسی که رمز طایفه شیعه و افتخار آن و نماینده 1400سال درد،غم، حرمان، مبارزه، سرسختی، حق طلبی و بالاخره شهادت است. آری به امام موسی وصیت می کنم....


ادامه مطلب...
نگارش در تاريخ ۱٠ آذر ۱۳۸٩ توسط زینب کشاورز

با صدور فرمان تاریخی حضرت امام خمینی«ره» در پنجم آذر ماه سال 1358 مبنی بر تشکیل بسیج مستضعفین، پایگاه‌های مقاومت در مساجد، حسینیه‌ها، ادارات، کارخانجات و مدارس به صورت خودجوش و مردمی شکل گرفت. با واگذاری مسئولیت بسیج به سپاه پاسداران انقلاب اسلامی و شروع جنگ تحمیلی عراق علیه ایران اسلامی، پایگاه‌های مقاومت بسیج در مدارس نیز همچون دیگر اقشار بسیج برای جذب، آموزش و اعزام دانش‌آموزان واجد شرایط به جبهه‌های  جنگ حق علیه باطل فعال شدند که در این میان نقش معلمان و فرهنگیان بسیجی ستودنی است.

در دوران هشت سال دفاع مقدس(31/6/59 تا 31/6/67) بیش از 550 هزار نفر از دانش‌آموزان به دفعات مکرر به جبهه‌ها اعزام شدند که بیش از 36000 نفر شهید و مفقود الاثر، 2853 نفر جانباز و 2433 نفر آزاده تقدیم دفاع از انقلاب اسلامی و کشور عزیزمان ایران کردند.


ادامه مطلب...
نگارش در تاريخ ۱٠ آذر ۱۳۸٩ توسط زینب کشاورز

نگارش در تاريخ ۸ آذر ۱۳۸٩ توسط زینب کشاورز

 از مشارکت‌ سیاسی‌ اجتماعی زنان‌ معاصر ایران‌ و از حضور آنان‌ در دفاع‌ از کشور، زیاده‌ سخن‌ گفته‌ می‌شود اما کمتر،مصداقی‌ از آن‌ ارائه‌ می‌شود.  

حوادث‌ پس‌ از پیروزی‌انقلاب‌ اسلامی‌ و به‌ ویژه‌ دفاع‌ مقدس‌ نیز از این‌ قاعده‌ مستثنی‌ نیست.آیا سخن‌ از مشارکت‌ زنان‌ بسیجی‌ ،یک‌ تعارف‌ سیاسی‌ است؟اگر تعارف‌ نیست‌ مصداق‌های‌ آن‌ چیست؟ مقاله‌ حاضر می‌کوشد گوشه‌ ای‌ از فعالیت‌های‌ همه‌ جانبه‌ زنان‌ بسیجی‌ را در دفاع‌ مقدس‌ به‌ مثابه‌ یکی‌ از مهم‌ ترین‌ وقایع‌ این‌ مرز و بوم، به‌ تصویر بکشد


ادامه مطلب...
نگارش در تاريخ ٢۳ آبان ۱۳۸٩ توسط زینب کشاورز

نگارش در تاريخ ۱٠ آذر ۱۳۸۸ توسط زینب کشاورز

در "شیخ محمدیه " ماهور بودیم . ساعت 6 بعد از ظهربود. دشمن تک شدیدی انجام داد . پای یکی ازهم سنگرانم قطع شد. هیچ وسیله ای برای انتقال او به پشت جبهه نداشتیم . مجبور بودیم او را داخل پتو بگذاریم و با شش نفرازبچه ها اورا به جایی برای مداوا برسانیم . ساعت 12 شب بود که به مقصد رسیدیم . خیلی ناراحت و خسته بودیم . دوست هم سنگرما که تا لحظه هیچی نگفته بود، وقتی پاهایش را شستشو می دادند گفت : "خدا را شکر دیگر از ناخن گرفتن راحت شدم ."

او با این حرف می خواست به ما روحیه بدهد و ما نمی دانستیم بخندیم یا گریه کنیم . 

                                        عیسی سلیمی

                                             استان قزوین

نگارش در تاريخ ۱٠ آذر ۱۳۸۸ توسط زینب کشاورز

نگارش در تاريخ ٩ آذر ۱۳۸۸ توسط زینب کشاورز

روزشنبه سال66 که من از روستای "چگه میرزاوند " دوره ای آموزشی به سراب آمده بودم . سراب خیلی شلوغ بود . مردم و دانش آموزان پسرو دختر مدارس همه به صف ایستاده بودند .

از بچه ها پرسیدم چه خبر است ؟ گفتند : امروز اعزام به جبهه است ، برای بدرقه ی برادران بسیجی امده اند . دل من از این همه شکوه و عظمت لرزید با خود گفتم چرا من همراه بسیجی ها نباشم .

فکر کردم چه کار کنم که بتوانم با این ها بروم . همانند کبوتری پر و بال شکسته پر می زدم که چه تصمیمی بگیرم خلاصه خودم را سریع به برادران سپاه رساندم و از آنها درخواست فرم اعزام نمودم . بالاخره ما را به پادگان حمزه (ع) اعزام کردند و در آنجا یک شب ماندیم و سپس به منطقه کردستان رفتیم .

آن روزها برادران با شجاعت تمام می جنگیدند و به جز پیروزی به چیزی فکر نمی کردند عملیات نصر 4 برای گرفتن شهر ماووت در کردستان عراق شروع شد و 3 گردان وارد عمل شدند که ما هم جزء یکی از آن گردان ها بودیم . منطقه خیلی سختی بود . مشکل ایاب وذهاب داشتیم ، غذا و آب به حد کافی نمی رسید . در یکی از روزها که به شدت گرسنه و تشنه بودیم من و یکی از دوستانم نگهبانی می دادیم .

نزدیک غروب کبوتری چرخ زنان کنار ما روی تخته سنگی نشست دوستم گفت : بیا این کبوتر را شکار کنیم . دنبال کبوتر به راه افتادیم ، تا خواستیم شلیک کنیم پرواز کرد . چند قدمی جلوتر رفتیم . دوباره روی یک سنگ نشست باز خواستیم شلیک کنیم که پرواز کرد . خلاصه همین طور کبوتر تقریبا حدود یک کیلومتر ما را به دنبال خودش کشاند که ناگهان یک سرباز را دیدیم که انگار در حالت کمین نشسته است اول خواستیم شلیک کنیم بعد از کمی دقت متوجه شدیم که یکی از برادران بسیجی است . جلو رفتیم به شدت مجروح شده بود خون زیادی از او رفته و دیگر توان راه رفتن نداشت . خوب هم نمی توانست حرف بزند بالاخره او را به جایگاه خودمان آوردیم و بعد از مداوا به پشت خط منتقل کردیم  . 

                                             خاطره از رضا میرزاوند

 

                                            استان لرستان

 

 

نگارش در تاريخ ۸ آذر ۱۳۸۸ توسط زینب کشاورز

 

غروب بود و خورشید آرام آرام در پشت کوه های صالح آباد ایلام غروب می کرد .

من با بهزاد و مرتضی هم سنگر بودم . مرتضی اهل فریدون کنار و تنها فرزند خانواده و تازه نامزد کرده بود.

قرار بود درسومارعملیات شود. برادرموسوی جانشین فرماندهی به چادر ما آمد و گفت:" یکی از شما به عنوان بی سیم چی باید به همراه من به سومار بیاید. یکی داوطلب شود و زودتر خود را آماده کند ."

هیچ کدام حاضر نبودیم بمانیم . تا اینکه بهزاد گفت : می خواهم خواهش کنم که قرعه کشی کنیم . هر سه نفر قبول کردیم . بهزاد اسم هرسه نفرمان را روی کاغذ نوشت . اسم بهزاد از قرعه درآمد . من و مرتضی قبول نکردیم .

مرتضی به بهانه هواخوری از جمع ما دور شد . بعد از مدتی با حالتی خوشحال برگشت و گفت : من راه حل را پیدا کردم . با این سکه شیر یا خط می اندازیم وهیچ کس هم حق قبول جرزنی ندارد .

اول بین مرتضی و بهزاد شیر یا خط انداخته شد و مرتضی گفت : بهزاد من شیر تو خط ، سکه را انداخت و شیر آمد و بعد نوبت من شد دوباره مرتضی به من گفت : "علی تو خط باش ومن شیر "، دوباره شیرآمد و بدین صورت مرتضی انتخاب شد . از قبل وسایل خودش را جمع وجورکرده بود سریعا وسایل و بی سیم را برداشت و به همراه برادر موسوی به سومار رفت .

 یک هفته بعد ازعملیات پیکر پاک و مطهرش را که دراثر بمب شیمیایی  متلاشی شده بود به پشت جبهه آوردند.

من که وسایل شخصی مرتضی را جمع می کردم تا به همراه پیکر مطهرش به پشت جبهه و نزد خانواده اش انتقال دهم ناگهان متوجه  سکه ی شیر یا خط شدم که هر دو طرفش شیر است . مرتضی موقعی که برای هوا خوری بیرون رفته بود دو سکه را به هم چسبانده بود تا خودش پیشتاز مسابقه شهادت باشد

                                                   خاطره از بمانعلی سلیمی

                                                  استان مازندران

 

درباره وبلاگ
موضوعات
آخرين مطالب
آرشيو مطالب
نويسندگان
صفحات جانبي
پيوند ها
قالب وبلاگ